تبليغاتX
۝۩♥ پـائیـز ــ غـروب ــ بـاران ♥۩۝

۝۩♥ پـائیـز ــ غـروب ــ بـاران ♥۩۝

۞●¤* پائیز فصل عشق ورزیدن از برای در دل خدا بودن *¤●۞

HOMEPAGE

E-MAIL

 to my  autumn blog

 

 

 افسرده از همه چی

 

پائیز امسال هم تموم شد . امیدوارم که آخرین پائیز زندگیم باشد .

حـراج عشـق و تــاراج جـوانـی وحشـت پـیـری / در این هنگامه من کاری که

 کردم یاد او کردم.  تو این کلبه ی خاطراتم که بزرگترین گنجینه ی من

از این عمر رفته ام است گفتنی ها و ناگفتنی هائی دارم به تمام

کرانه های نامتناهی که هر کس بقدر معرفت خویش از خواندن آنها بهره

میبرد !  اما آنچه که برای من قدر جواهر را دارد داشتن حزنی زیبا در بطن

 وتاروپود این کلبه تنهائی و پراز اندوهم است که از بدو ایجادش با شاسی

 و چارچوب این کلبه اجین گشته است!  چرا که برگرفته از اندرون پائیزیم

 هست. بیا که به زاری چو ابر بهاری بگریم و  دامان تو

بگیرم/ اگر که به یکدم  نمیرم و زین غم  ندیده رخت، ترسم که بمیرم.

غم غریب غربت و نشستن تنهائی در کنار معابر یخ زده و پائیزی و چشم دوختن

به انتهای خیابان ، وَه چه دیدنیست !؟

 در گلستان چشمم زچه رو همیشه باز است؟/ به امید آنکه شاید

 تو به چشم من در آیی. 

 جفا

 پائیزی دیگر تمام شد و ماند امیدهائی که در چهره ی سرخ افق آسمان

 با خطی مات و با رنگی غبار آلود نوشته شده بود

 چه آسان میشود از یادها رفت! 

 کتابی خواهم نوشت با عنوان پائیز و باران ، از جنس حریر و با صفحاتی

 برنگ آرزوهای از دست رفته ام . برگ برگش را با قطره های باران مزین کرده

و با  پرپر کردن گل ارکیده در میان صفحاتش  نوشته هایم را آذین به

عطر  زیبائی و بی گناهی خواهم نمود.

 کسی چه میداند !؟ شاید روزگاری با آن کتاب، نشانی از مزار

سنگین و اندوهبارم پیدا کنند و با تکه سنگی برّنده خطی به نشانه حسرت،

 بر سنگش بکشند .!!! غرق خون بودو نمیمرد زحسرت فرهاد / خواندم افسانه

شیرینو بخوابش کردم. نمیدانم چرا سرنوشتم با قلم و جوهری سیاه نوشته

شده است !؟ آنچه در وجودم هست سراسر برنگ شب است اما گداخته 

 که هر چه را که در اطرافم هست را نیز میسوزاند .!؟  حتی دیگران را !!!

کز آهن دل تو که دارد توان وتاب / دیگر دلی نماند که بر حال ما نسوخت. 

 چرا من در این روزگار برای تباهی،  اینقدر دست چین شدم!؟ نمیدانم ؟

با همه چی ساختم با همه چی !!! اما دیگر صبری هم باقی باشه عمری

نمونده باقی...

شاید خودم خبر نداشتمو به عنوان بازیچه ی فلک به این گوی روزگار پرت

 شده ام اما چیزی که از اول مبرهن بود  جفای ظالمانه و بدبیاری

 این سرنوشت نحسم بود و بس..... پیراهنی از تار وفا دوخته بودم/ چون تاب

 جفای تو نیاورد کفن شد... 

 

 

 

 تباهی

                    کامیاب باشید

 

+ نگارش شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 13:58 نگارنده ناصرنیاکان |

  

بر خودم زین بازی تقدیر لرزانم چو اشک...

 

اندوه سرد  فضاي اتاقم را پوشانده و خبر از مرگ شبانه ي اقاقي ها

 دارد سكوت سنگين با فرياد گنگ ، خودش را به شيشه ي اتاقم

ميكوبد و من از پشت چشمان يخ زده ام  به زندگي جاويدم با

 باران پائيز،مينگرم. مينويسم  براي پائيز تا تكرار رقص برگهايت

 زير تلالوء آفتاب ، خاطره ي بي گناهم را تسلي بخش باشد.


مني كه ناخواسته معشوقه ي پائيز شدم. باران ، عشق است

 باز پائيز آرام و نمناك ايوان خيالم را از عطر باران خيس كرد،

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي
باز اي سپيده ي شب هجران نيامدي
شمعم شکفته بود که خندد بروي تو
افسوس اي شکوفه ي خندان نيامدي
باز پائيز مرا در ميان

 برگريزان باغ عاشقيم محصور كرد باز آمديو كوچه هاي خيالم

به رنگ انتظار درآمد باز آمديو باران بر جاده ي قلبم جاري شد

 باز آمديو جاري شد حس غريب عاشقي در كوچه پس

كوچه هاي قلبم،  بمان كه روز رفتنت روز مرگ اقاقي هاست.

بمان كه بي تو غروب را عشق را حتي خاطراتم را نميخواهم

براي مني كه اندام مردانه ام را در چارچوب قاب شكسته ي

 باران جاي دادم سخت است بي تو باشم براي مني كه سايه ي

 جسمم در تاريكي مهتاب با برگهاي زرد پائيز عاشق  و معشوقند

 و سخت است قاب خيالت در برم باشد. بمان ...

سلام بعد مدتها تونستم بيام اينجا و در کلبه ام رو باز کنم امروز23 سپتامبر هستش و پائيز دوباره آمده و من هم بايد به اين کلبه مي آمدم تا  قدري از لاک غربت اين شهر، بيرون بيايم و نفسي براي غربت تازه کنم، و هم يه تبريک صميمانه به همه دوستان و بازديدکنندگان گرامي در اين اولين لحظات شروع عيد پائيز ، بگم   هيچ کسي در اين شهر غريب نيست تا بداند عشق و دلتنگي پائيز را ، بهترين خاطراتم در تاروپود اين کلبه نقش بسته است.خاطراتي شيرين و جاويدان. خيالت ساده دل تر بود و با ما از تو يک روتر/ من اينها هر دو با آئينه دل روبرو کردم. از همه کساني که تو اين مدت لطف کرده و به کلبه ام آمدند سپاسگزاري ميکنم و معذرت ميخوام که نتونستم جواب کامنت هاشونو رو بدم. و


و...
و رويائي ديگر:


عجيب است ..! خيلي عجيب ! انگار همين ديروز بود كه من وارد

 يك برهه ديگري از زندگي شدم آنهم با طعم عشق و دلتنگي

آنروز ابرها به يكباره چتر سياهي بر آسمان كشيدند و مرا همچون

 گردبادي  در آسمان انديشه ام به سالها ، بلكه قرنها پيش كوچ

 دادند. يه نيمكتي بود زير درختي ستم ديده از فلك !  از چوب

 درخت بلوط  با استخوان بندي آهني كه بوي كهنگيش از فرسنگها

 دور به مشام ميرسيد برگهاي زردو نارنجي خشكيده ي روي اين

 نيمكت با سوز و حسرتي تكاندهنده لب به سخن گشودند و

نگاهم را از آن دور دورا دزديدند و بهم خوشامد گفتند.

پائيز آمده است !!! چقدر روح انگيز ...! !؟

واي خداي من ... ببين كجا هستم ؟ صداي غرش آسمان از گوي

 فلك نمايش قدرتي را  براي اين پائيز كهنه و پر درد  به نمايش ميگذارد . 

 باران آمد و مرا در زير نجواي فريبايش پـائـيـز صدا زد وشدم شيفته باران


 آري پائيز است و من در اين ديار غربت  به شنيدن شر شر باران

به  انتظار نشسته ام. از دور شبه  كسي را ميبينم كه با چتر سیاهش

  دست تكان ميدهد ! شايد براي من ! نه امكان ندارد . اين دست

 تكان دادن براي پائيز است . آري همين طور است باران هم دارد

 مي آيد .باران من !!!

دلم هواي گريه داردو بغضي سنگين اما شيرين گلويم را

ميفشارد انگار آسمان بالاي سرم شروع به چرخيدن

ميكند و.../.صفائي بود ديشب با خيالت خلوت ما را / ولي من باز

 پنهاني تو را هم آرزو کردم . ملول از ناله ي بلبل مباش اي

 باغبان رفتم / حلالم کن اگر وقتي گلي در غنچه بو کردم...


سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابي/ چه خيالها گذر کردو گذر نکرد

خوابي/ خبرت خرابتر کرد جراحت جدائي/ چو خيال آب روشن که

 به تشنگان نمائي / تو چه ارمغاني آري که به دوستان فرستي؟/

به از اين چه ارمغاني، که تو خويشتن بياري...

به از این چه ارمغانی، که تو خویشتن بیاری...

عجبا ...!!! عمر گذشت

 

 

+ نگارش شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 0:2 نگارنده ناصرنیاکان |